دانشجویان موسسه آموزش عالی فارابی

 

روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در
بیابانی گم شدند و تا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور
نوری دیدند و با شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند
خود زندگی می کند. آن ها آن شب را مهمان او شدند و او نیز از شیر تنها بزی
که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند. روز بعد مرید و مرشد از زن
تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکر آن زن
بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به
آن زن کمک می کردند تا این که به مرشد خود قضیه را گفت
برگرفته از www.itmanager.blogfa.com

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٢ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ توسط علی پور نظرات () |


Design By : Night Skin