دانشجویان موسسه آموزش عالی فارابی

«مارکس در حال ناخن گرفتن»!!!!!!

کارل مارکس فیلسوف اجتماعی ، رهبر انقلابی و پایه گذار مکتب کمونیسم می باشد.وی در سال 1818 از پدر و مادری یهودی که بعدها به مذهب پروتستان وارد شدند زاده شد. وی تحصیلات دانشگاهی خود را ابتدا در رشته ی حقوق در شهر بُن و سپس در برلین ادامه داد. مارکس پس از تحصیل در رشته‎ی حقوق به ادامه‎ی تحصیل در رشته‎ی فلسفه پرداخت. مارکس به خصوص بعد از فوت پدرش دچار بحران های شدید مالی در زندگی شخصی خود بود.در سال 1841 میلادی و در بیست و چهارسالگی به دریافت درجه‎ی دکترا از دانشگاه جینا نایل گردید. رساله‎ی دکترای مارکس به عنوان نخستین کار علمی اش اولین مرحله‎ی تبلور فکری او را برای ایجاد یک مسلک جدید برای طبقه‎ی کارگر نشان می دهد. وی در دانشگاه برلین به عنوان دانشجوی هگل تحت تاثیر فلسفه‎ی دیالکتیک او قرار گرفت. هگل معتقد بود تحولات تاریخی بشر ناشی از بخورد عقاید انسان ها بوده است و هر قدر بشر بتواند خود را بهتر بشناسد و به معنویت خود بهتر پی ببرد، قدم بزرگتری در جهت تکامل خود بر می دارد. البته جریان فکری مارکس تفاوت هایی با هگل دارد به طوری که مارکس در رساله‎ی خود تکامل تاریخی را ناشی از اصالت روحی نمی داند، بلکه معتقد است این مساله از تغییر در نحوه زندگی مادی بشر حاصل می شود. دیالکتیک یک لغت یونانی است و کاربرد آن در عقاید مارکس به عنوان یک روش تاریخی- فلسفی تعبیر شده است. به نظر مارکس این روش برای شناخت حقیقت، یگانه روشی است که جهان را پیوسته در حرکت واقعی خود به ما نشان می دهد. شیوه ی دیالکتیک منبع حرکت و تکامل تاریخی را ناشی از برخورد عوامل متضاد مادّی تلقی می کند. به نظر مارکس مکانیسم تحولات اجتماعی و جبر تاریخ، مبارزه‎ی طبقاتی است که زندگی اجتماعی را تحت تاثیر قرار می دهد.
بعد از مقدمه‎ی جزئی پیرامون عقاید ابتدایی مارکس شایسته است به تحولات زندگی وی که تفکرات او را نیز تحت تاثیر قرار داده اشاره شود. مارکس پس از دریافت درجه ی دکترای خود به علت شایعه ای مبنی بر دست داشتن وی در توطئه ای علیه مذهب لوتریسم که مذهب حاکم بر آلمان بود از تدریس در دانشگاه باز ماند. وی مدتی سردبیر مجله‎ی راینیش زایتونگ  بود اما به علت انتقاداتی که از دولت وقت می کرد مجله توقیف و مارکس بیکارشد. چند ماه بعد با شخصی به نام آرنولد روژ  آشنا شد . روژ سردبیری مجله‎ی جدیدی به نام دوچ فرانزوزیش جاربوچر  را که قرار بود در پاریس منتشر شود و به آلمانیهای مقیم فرانسه فروخته شود،به مارکس پیشنهاد کرد. مارکس پس از حضور در فرانسه با افرادی از جمله هینریش هاینه  و فردریک انگلس  آشنا شد و با کمک هاینه توانست با سوسیالیست‎هاورهبرانجنبش های کارگری فرانسه آشنا شود. انگلس در آن زمان مقالاتی در نقد عقاید اقتصادی کلاسیک نوشت و تاکید کرد که توجه کلاسیک ها فقط اقتصاد اثباتی را در بر می گیرد و اقتصاد دستوری را که در واقع برای حل مسائل اقتصادی و اجتماعی لازم است مورد استفاده قرار نداده اند. مارکس پس از مطالعه‎ی این مقالات تصمیم گرفت در وهله‎ی اول آثار اقتصادی آن زمان را مطالعه کند و سپس با انگلس در نوشتن مقالات اقتصادی همکاری نماید. پس از شروع این همکاری دومین مرحله‎ی تبلور فکری مارکس آغاز می شود. بدین معنی که اصول «ماتریالیسم دیالکتیک» و «ماتریالیسم تاریخی» تدوین می گردد. مارکس معتقد بود که علی رغم ایده آلیسم هگل که طبق آن بشر به وسیله‎ی مذهب، قوانین موجود و سایر نهاد های اجتماعی کنترل می شود، این عوامل مادی هستند که بشر را کنترل کرده و در وضعی قرار می دهند که بتواند مذهب و سایر نهادهای اجتماعی را در اختیار خود بگیرد و در صورت لزوم آنها را تغییر دهد. حاصل این مسلک فلسفی مارکس و انگلس ابتدا دو کتاب بود که با نام های خانواده‎ی مقدس و ایدئولوژی آلمانی در سالهای 1845 و 1846 میلادی نوشته شد. مارکس در این سالها به نقد سوسیالیسم تخیلی پرداخت و تاکیید کرد که آنها هدف شایسته ای انتخاب کرده اند اما روش مناسبی برای رسیدن به سوسیالیسم ندارند. این امر موجب شد تا مارکس مقاله‎ای تحت عنوان فقر فلسفی در نقد کتاب فلسفه‎ی فقر یا تناقضهای اقتصادی نوشته‎ی پرودن  ارائه کند. پرودن یکی از بزرگان سوسیالیسم تخیلی در فرانسه بود. وی معتقد بود برای بهبود وضع اقتصادی کارگران باید قوانین کار تصحیح شود و برای بهبود وضع اجتماعی و اقتصادی سرمایه داری باید توسعه‎ی مالکیت صنایع محدود گردد. پرودن هرچند
سرمایه داری را مطلوب نمی داند اما نابودی کامل آن را از طریق انقلاب کارگری توصیه نمی کند. مارکس با رد کردن عقاید پرودن معتقد است اگر مالکیت خصوصی حتی به صورت محدود وجود داشته باشد این مسئله ناگزیر به فقر می انجامد و
 نمی توان با اصلاح قوانین کار و بهبود وضع اقتصادی کارگران ، ریشه‎ی نابسامانی های سرمایه داری را از بین برد. مارکس بر خلاف پرودن معتقد است فقر و ثروت دو عنصر جدا از هم نیستند و به یکدیگر به طور متقابل وابستگی دارند. توزیع درآمد در سرمایه داری نا عادلانه است و اصلاح قوانین کار هم فقط در کوتاه مدت کارایی دارد و برای از بین بردن فقر باید نظام سرمایه داری را از بین برد نه این که برای اصلاح آن به خواب و خیال متوسّل شد. مجله‎ی دوچ فرانزوزیش جاربوچر نیز در فرانسه تعطیل شد، مارکس و خانواده‎اش در وضعیت مالی نامساعدی قرار گرفتند. به خاطر مقالاتی که مارکس در مجله‎ی وروارتز  منتشر کرد، دولت پروس از فرانسه خواست تا مارکس را از آن کشور اخراج کند و دولت فرانسه در سال 1845 رسما از مارکس خواست تا خاک فرانسه را ترک کند. مارکس در این موقع از دولت بلژیک تقاضای مصونیت کرد و پذیرفته شد و در این جا نیز اگر کمک های مالی انگلس نبود او نمی توانست با خانواده اش به بلژیک برود. طی سی سال مارکس و انگلس این دو دوست همفکر در بلژیک بودند و در راستای ترغیب افکار و تقویت سازمانهای سوسیالیستی فعالیت کردند. مارکس در این سال‎ها علاوه بر تالیف مقالات متعدد به عضویت فرقه‎ی «منصفین» نیز درآمد. این فرقه در حقیقت یک سازمان کارگری مخفی با شعباتی در پاریس، لندن، سوئیس و ایتالیا بود که به وسیله‎ی ویلهلم ویتلینگ  که خود مانند مارکس از آلمان اخراج شده بود رهبری می شد. مارکس از ابتدای آشنایی خود با ویتلینگ با وی به مخالفت برخواست تا این که در سال 1846 میلادی از او خواست که هدف‎های آن سازمان را روشن سازد. ویتلینگ اهداف خود را به صورت کلی برای مارکس بیان داشت اما مارکس به طور جدّی با اهداف وی مخالفت کرد وخود رهبری این سازمان را برعهده گرفت. پس از آن مارکس و انگلس سازمان مذکور را در برابر جنبش سوسیالیست‎های تخیلی «فرقه‎ی کمونیست‎ها» نام گذاری کردند و در سال 1847 میلادی در لندن هدف‎های این سازمان را مشخص کردند. این هدف‎ها در کتابی که آنها مشترکاً تحت عنوان مانیفست کمونیستی نوشته‎اند، بررسی شده است. پس از چاپ کتاب مانیفست، مارکس از کشور بلژیک اخراج شد و به پاریس رفت. مارکس درست یک روز قبل از پیروزی انقلاب فرانسه وارد پاریس شد اما این انقلاب یک انقلاب کارگری نبود، بلکه به وسیله‎ی فعالیت‎های طبقه‎ی سرمایه‎دار به راه افتاده بود و این امر مطلوب مارکس نبود. لذا مارکس به همراه انگلس پاریس را به مقصد کُلن ترک کردند. در آلمان مارکس  و انگلس با انتشار مقالاتی به احزاب دموکراتیک و سرمایه‎دارِ آلمان حمله کردند. در سال 1848 پادشاه پروس پارلمان را منحل اعلام کرد. در آن زمان مارکس با پرداخت مالیات مخالفت کرد و مردم را در مقابل دولت پروس دعوت به مقابله کرد. دولت پروس مارکس را به اتهام خیانت به میهن محکوم و از انتشار روزنامه‎ی او ممانعت به عمل آورد. شگفت آن که مارکس در دادگاه به وسیله‎ی هیئت منصفه‎ای که از طبقه‎ی سرمایه دار انتخاب شده بود از اتهام خود تبرئه شد. مارکس پس از مدتی مجدداً به انتشار روزنامه‎ی خود پرداخت اما در ماه مه سال 1849 برای دومین بار توسط دولت پروس از آلمان اخراج و روزنامه‎ وی توقیف شد. در این زمان چون در مضیقه‎ی مالی قرار داشت، مجبور شد تمام دارایی خود را بفروشد تا بتواند خانواده‎ی خود را از کلن به پاریس انتقال دهد. در پاریس مارکس با عکس العمل شدید دولت فرانسه مواجه شد. دولت فرانسه تنها به وی اجازه‎ی سکونت در یک شهر روستایی فرانسه را داد و مارکس این پیشنهاد را قبول نکرد و به لندن رفت. مارکس در سالهای ابتدایی اقامت خود در لندن با نابسامانی‎های مالی متعددی دست به گریبان بود. وی به علت وضعیت اسفناک مالی خود، مجبور شد تا خانواده‎اش را در یکی از بدترین نقاط لندن سکونت دهد. در پاییز سال 1850 میلادی پسر مارکس درگذشت و در سال 1852 میلادی دخترش که فقط یک سال داشت از دنیا رفت. به خاطر فقر و گرسنگی شدید و عدم بهداشت صحیح خانواده، مارکس هر روز با فاجعه‎ای برخورد می کرد و با این که کمک های مالی انگلس قطع نشده بود، او پسر دیگری را هم در سال 1856 از دست داد. در چنین اوضاعی که موقعیت مناسبی برای نوشتن مقالات اقتصادی وجود نداشت. با این وجود ، او در این دوره از زندگی خود مقالات بسیاری نوشت که هیچ‎کدام از آنها به جز مقالاتی که برای نیویورک تریبون  فرستاد درآمدی نداشت. در این زمان بود که مارکس به تحلیل کامل اقتصادی نظام سرمایه‎داری پرداخت. این تحلیل تحت عنوان سرمایه  مهمترین اثر مارکس را تشکیل می دهد که جلد اول آن در سال 1867 به چاپ رسید و دو جلد دیگر پس از مرگ وی، در سال 1883 به وسیله‎ی انگلس منتشر شد. مارکس در سال 1883 در لندن وفات یافت.

منبع: www.irbourse.tk

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٤ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط kiarash jahanpoor نظرات () |


Design By : Night Skin